داستان انگلیسی در مورد تعطیلات

توضیحات

داستان انگلیسی در مورد تعطیلات

در این مطلب آموزشی یک داستان انگلیسی در مورد تعطیلات را برای شما دوستان گرامی آورده ایم.

این داستان انگلیسی در مورد دختری پدر و مادرش او را برای تعطیلات به اردوگاهی میفرستند و…..

امیدارم از این داستان نهایت لذت را ببرید .

Stacie wanted to stay at a nice hotel for vacation. But her parents sent her to a terrible camp instead. For breakfast, Stacie liked fresh juice and chocolate milk, but she got water at the camp. In the afternoon she wanted to write poems, but she had to swim. The camp was near an airport with loud planes

استیسی می‌خواست تعطیلات را در یک هتل خوب بماند. اما در عوض پدر و ماردش او را به یک اردوگاه (کمپ) بسیار بد فرستادند. برای صبحانه استیسی آب میوه تازه و شیر شکلات دوست داشت اما در اردوگاه آب تحویل میگرفت.بعد از ظهر او می خواست شعر بنویسد اما  او مجبور به شنا بود اردوگاه نزدیک یک فرودگاه با هواپیماه های با صدا های بلند بود

Spider webs hung over her bed. To her, the kids’ average behavior was very bad. No girl matched her personality. She hated it. One day, they had a class. Mental exercise sounded good to Stacie. But it was a course on water safety. They learned how to be safe passengers on a boat. Stacie didn’t ever plan to go on a boat

تار های عنکبوت بر بالای تختش آویزان بود برای او رفتارهای معمولی کودکان بسیار بد بود .هیچ دختری با شخصیت او تطابق نداشت. او از این موضوع تنفر داشت.

یک روز آنها یک کلاس داشتند. تمرین ذهنی به نظر استیسی خوب بود .اما آن دوره ای درباره امنیت آب ( دریا ، سفر دریایی) بود. آنها یاد گرفتند که چگونه مسافرانی سالم و امن در قایق باشند.استیسی هرگز قصد سفر با قایق را نداشت.

داستان انگلیسی در مورد تعطیلات

 

The next day, they played a game .There were a red team and a blue team. Stacie was on the blue team. Each team had to try to remove the other team’s flag from a pole. They also had to use water guns. “I’m not much of an athlete,” she said. But she still had to play. Stacie took a water gun and looked for somewhere to hide. A boy said, “Stacie, you advance to the middle. I will go right. Those two will go left.

داستان انگلیسی در مورد تعطیلات

روز بعد آنها یک بازی کردند. یک تیم قرمز و یک تیم آبی بود. استیسی در تیم آبی بود .هر تیم باید سعی می‌کرد تا پرچم تیم دیگر را از تیرک خود بردارد همچنین مجبور بودند از تفنگ های آبی استفاده کنند. او می گفت من خیلی اهل ورزش نیستم اما او هنوز مجبور بود بازی کند.

استیسی یک تفنگ آبی برداشت و به دنبال جایی میگشت تا پنهان شود. یک پسر گفت :استیسی تو به میانه ( مرکز) پیش برو ، من به سمت راست خواهم رفت. آن دو نفر به سمت چپ خواهند رفت.

 

 

Stacie still didn’t want to play. She walked into the forest and saw a red team player coming. Stacie hid behind a tree and then jumped out and shot the other player. “This is fun!” Stacie thought. Several minutes after advancing further, Stacie saw the red flag

استیسی هنوز نمی‌خواست بازی کند .او وارد جنگل شد و دید که یک بازیکن تیم قرمز در حال آمدن است. استیسی پشت یک درخت پنهان شد و سپس به یکدفعه بیرون پرید و آن بازیکن را هدف قرار داد. استیسی با خود فکر کرد ” این سرگرم کننده است “.چند دقیقه بعد از اینکه به جلو حرکت کرد استیسی پرچم قرمز را دید

 

 

A red team member was watching over it. She shot him with her water gun. Then she lowered the flag and ran back to her team. “I got it!” she yelled. The blue team won! Stacie was the hero. For the rest of the week, Stacie had fun. She even made new friends

یک عضو تیم قرمز در آنجا مراقب اوضاع بود. استیسی با تفنگ آبی اش به او شلیک کرد. سپس او پرچم را پایین آورد و به تیمش برگشت او فریاد زد ” من آن را گرفتم “.تیم آبی برنده شد. استیسی. یک قهرمان بود. بقیه هفته استیسی اوقات خوشی را سپری کرد حتی دوستان جدیدی را پیدا کرد.

نویسنده : محمد بوژمهرانی

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “داستان انگلیسی در مورد تعطیلات”