Placeholder

داستان انگلیسی درباره پدر

توضیحات

در این بخش از سایت اتسیز ، داستان انگلیسی درباره پدر را برای شما کاربران گرامی آورده ایم.

داستان انگلیسی درباره پدر یکی از جذابترین و پرطرفدارترین داستان های انگلیسی می باشد .

 

Are you going to help me?

تو به من کمک خواهی کرد؟

In 1989,an earthquake almost flattened Armenia,killing over 30,000 people in less than four minutes. In the midst of utter devastation and chaos, a father rushed to the school where his son was supposed to be,only to discover that the building was as flat as a pancake. After initial shock, he remembered the promise he had made to his son: “ No matter what, I’ll always be there for you!” And tears began to fill his eyes. As he looked at the pile of debris that once was the school, it looked hopeless, but he kept remembering his commitment to his son.

درسال1989 یک زمین لرزه 8.2 ریشتری ارمنستان را تقریبا با خاک یکسان کرد و بیش از 30000 نفر در کمتر ازچهاردقیقه کشته شد.در میان ویرانی کامل وهرج ومرج یک پدر سراسیمه به مدرسه ای که پسرش قرار بود آنجا باشد رفت،اما تنها ساختمانی که مانند یک پنکیک صاف بود را دید. پس از تکان اولیه، او قولی را که به پسرش داده بود به خاطرآورد :”مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، من همیشه بخاطر تو آنجا خواهم بود!” و اشک درچشمانش حلقه زد. وقتی به کومه ی خاک وشنی(آواری) که پیش ازاین مدرسه بود نگریست ، ناامید بنظرمیرسید اما همچنان قول خویش به پسرش را به یادمی آورد.

داستان انگلیسی درباره پدر

He began to concentrate on where he walked his son to class at school each morning. Remembering his son’s classroom would be in the back right corner of the building, he rushed there and started digging through the rubble.as he digging, other forlorn parents arrived,clutching their hearts, saying: “My son!” “My daughter!” Other well-meaning parents tried to pull him off of what was left of the school saying: “It’s too late!”

او شروع کردبه تمرکز برروی جاییکه هرصبح پسرش را  به کلاس مدرسه میبرد.کلاس درس پسرش را به یاد آورد که در گوشه سمت راست پشت ساختمان بود، سراسیمه به آنجا رفت و ازمیان انبوه پاره آجرها شروع به کنار زدن آوارها (حفرکردن)کرد.وقتی درحال حفرکردن بود والدین سرگردان دیگری از راه رسیدند و درحالیکه به سینه شان چنگ میزدند میگفتند:” پسرم، دخترم” والدین خیرخواه دیگر سعی می کردند او را از آن مخروبه ای که ازمدرسه باقی مانده بود ببرند ومیگفتند: ” خیلی دیر شده”

“they’re dead”

“you can’t help” “Go home”

“Come on, face reality, there’s nothing you can do!” “you’re just going to make things worse!”

To each parent he responded with one line: “ are you going to help me now?” And then he proceeded to dig for his son. The fire chief showed up and tried to pull him off of the school’s debris saying “Fires are breaking out, explosions are happening everywhere. You’re in danger. We’ll take care of it. Go home.” To which this loving, caring Armenian father asked, “Are you going to help me now?” The police came and said, “You’re angry, distraught and it’s over. You’re endangering others. Go home. We’ll handle it!” To which he replied,”are you going to help me now?” No one helped.

داستان انگلیسی درباره پدر

“آنها مردند”

“تو نمیتونی کمکی کنی! به خانه برو”

“عجله کن، باید واقعیت راپذیرفت، هیچ کاری ازدستت برنمیاید، تو فقط کارها را بدتر خواهی کرد”

به هروالدی او بایک جمله جواب میداد” آیا به من کمک خواهی کرد؟” سپس به جستجوی پسرش ادامه میداد.مامور آتش نشانی سررسید و سعی کرد او را از آوار مدرسه بیرون ببرد وگفت:”  آتش سوزی  داره اتفاق میفته، همه جا انفجاردرحال رخ دادنه. تو درخطری. مامراقب اینجا هستیم به خانه برو”.  این پدر ارمنستانی بامحبت و دلواپس پرسید: ” شما الان به من کمک خواهی کرد؟” پلیس آمد وگفت:” تو عصبی و دستپاچه هستی و داری بقیه رو تو خطر میندازی، برو خونه”  و او پاسخ داد: ” شما الان به من کمک میکنید؟” هیچکس کمک نکرد.

                                                                                         

Courageously he proceeded alone because he needed to know: “Is my boy alive or is he dead?”

He dug for eight hours…12 hours..24hours…36hours…then,in the 38th hour, he pulled back a boulder and heard his son’s voice.He screamed his son’s name, ARMAND!” He heard back,”Dad?!” it’s me,Dad! I told the other kids not to worry. I told them that if you were alive, you’d save me and when you saved me, they’d be saved. You promised, No matter what,I’ll always be there for you! You did it Dad!”

  او باشجاعت تنها پیش قدم شد زیرا بایدمیفهمید ” پسرم زنده است یا او مرده؟”  او هشت ساعت…12ساعت…24ساعت…36ساعت.. آوارها را کنارزد سپس در 38مین ساعت  تکه سنگ بزرگی را بیرون کشید و صدای پسرش راشنید. او نام پسرش را فریاد زد: آرماند”  وشنید :”بابا؟! منم، بابا” من به دیگربچه ها گفتم نگران نباشند،به آنها گفتم اگر تو زنده ای مرا نجات خواهی داد و هروقت مرا نجات دهی آنهاهم نجات میابند، تو قول دادی که مهم نیست چه اتفاقی بیفتد من همیشه بخاطر تو آنجا خواهم بود، تو این قول را دادی بابا.

 

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “داستان انگلیسی درباره پدر”