داستان انگلیسی درباره تولد

توضیحات

در این بخش آموزشی از سایت اتسیز ، داستان انگلیسی درباره تولد را برای شما کاربران گرامی آورده ایم.امیدواریم از این داستان نهایت استفاده را ببرید.

داستان انگلیسی درباره تولد

Dany’s Birthday

Dany frog opened his eyes to the bright sun of a new day. He stretched out his long legs and stuck out his tongue to taste the morning air.Dany hopped out of his bed onto the green, dew soaked leaves and raced to his mom’s nest nearby.

دنی قورباغه  روبه خورشید تابناک روز جدید چشمان خویش را گشود، پاهای بلندش را کشش داد و زبانش را برای چشیدن هوای صبحگاهی بیرون آورد. او به سرعت بسترخویش را که روی برگهای سبز وخیس شبنم زده بود ترک کرده و به استراحتگاه مادرش که آن نزدیکی بود رفت.

“Wake up, mommy, wake up,” Dany shouted with excitement!

“Good morning, my baby boy”, his mom said. Dany yelled, “Do you know what today is?”

His mom teased, “No, what is today?”

“My Birthday”, exclaimed Dany. “I’m 5 years old today.”

“Oh,” mom said, “Is it your birthday TODAY?”

“Mom, you remember, don’t you?” said Dany.

“Of course I do. It’s my favorite day of the year,” mom said. She pulled out a big box with a bright red bow.

“Happy Birthday, Dany!”

داستان انگلیسی درباره تولد

دنی هیجان زده فریاد زد: “ بیدار شو مامان، بیدارشو” مادرش گفت: “ صبح بخیر پسر عزیزم”

دنی فریاد زد: “ میدانی امروز چه روزیست؟

مادرش باخنده گفت: “نه،چه روزی است؟”

دنی باهیجان گفت: “ روز تولدم من امروز پنج سالم است”

مامان گفت: “ اوه، امروز تولدت است؟” دنی گفت: “ مامان یادت هست، اینطورنیست؟”

مامان گفت: “ البته که یادم است. این روز موردعلاقه من درسال است.  او یک جعبه ی بزرگ با گره ای به رنگ قرمز روشن بیرون

آورد، -تولدت مبارک دنی.

 

“Oh, mom, is this what I think it is?” Dany hoped she had gotten all his hints about what he wanted. A new guitar! The kind that his favorite band plays. Shiny blue and sounding awesome!

Dany pulled apart the wrapping paper and yanked off the bow. He opened the box and it was…… the guitar! Dany was so happy. He immediately picked it up and started playing. Only to his surprise, it did not sound too good. Dany quickly got discouraged and threw down the guitar. Mom picked it back up and said, “Dany, try again. You’ll never know how good you could be if you give up now.”

اوه مامان این همون چیزیه که بهش فکرمیکنم؟ دنی امیدواربود که مادرش تمام سرنخ هایش درمورد اینکه چه چیزی میخواهد را بدست آورده باشد،یک گیتار جدید، همان نوعی که گروه موسیقی موردعلاقه اش  مینواخت، آبی درخشان وظاهر حیرت انگیز. دنی کاغذ بسته بندی را کشید وآنراجدا کرد و گره را گشود، جعبه را بازکرد واین…گیتار بود! دنی بسیار خوشحال بود و فورا آنرا برداشته و شروع به  نواختن کرد اما بخاطر غافلگیرشدنش خیلی خوب ننواخت. دنی سریعا دلسرد شد وگیتار را پایین انداخت. مامان دوباره آنرا برداشت وگفت: ” دنی دوباره تلاش کن، اگر الان تسلیم شوی هرگز  نخواهی فهمید  که چه اندازه میتوانستی خوب باشی”

داستان انگلیسی درباره تولد

Dany was disappointed. He wanted the guitar, but he did not want to take the time to learn to play it. Reluctantly,he picked the guitar back up and tried again. It sounded just as bad. He got very upset! “Dany”, said his mom, “never give up. Practice, practice, and practice. It’s your birthday, you were born to overcome any problem, you must be happy and celebrate this day.so play for your own birthday.

دنی ناامید بود، او گیتار را میخواست اما دلش نمیخواست برای یادگرفتن نوازندگی وقت بگذارد. او با بی میلی گیتار را برداشت و دوباره تلاش کرد. به همان اندازه بد بنظر می آمد. او خیلی غمگین شد. مادرش گفت: ” دنی هرگز تسلیم نشو،تمرین کن،تمرین کن و تمرین کن، امروز روز تولدت است،تو متولد شدی تا بر هرمشکلی غلبه کنی، تو باید شاد باشی و این روز را جشن بگیری، پس برای  تولد خودت بنواز.”

She was so proud of him for not giving up. Dany and his mom would sit for hours together while Dany played the song over and over until it was perfect! Dany was so proud of himself and his mom was singing happy birthday to you song!

Dany said: “thank you so much for buying me this guitar.This is the best birthday gift ever.”

Dany and his mom sat together on a nest of leaves while Dany played his music as the sun set around.them.

 

مادرش بخاطر تسلیم نشدن او بهش افتخار میکرد. دنی ومادرش ساعتها باهم نشستند درحالیکه دنی بارها وبارها آهنگ مینواخت تاوقتیکه نواختنش عالی شد. دنی به خودش افتخارمیکرد و مادرش  آهنگ تولدت مبارک را میخواند. دنی گفت: ” خیلی متشکرم که این گیتار را برایم خریدی، این بهترین هدیه ی تولدی است که تابحال داشته ام. دنی ومادرش باهم نشستندو دنی درحالیکه آفتاب دراطرافشان غروب میکرد موزیک مینواخت .

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “داستان انگلیسی درباره تولد”