Placeholder

داستان انگلیسی در مورد مادر

توضیحات

داستان انگلیسی در مورد مادر از پرمخاطب ترین داستان های انگلیسی می باشد که کاربران زیادی در سایت اتسیز درخواست قرار دادن داستانی انگلیسی در مورد مادر بهمراه ترجمه را داشتند.

در این مطلب آموزشی داستانی در مورد مادر را برای شما همراهان همیشگی مجموعه اتسیز آورده ایم .امیدوارم نهایت لذت خود را از این داستان زیبا ببرید .

داستان انگلیسی در مورد مادر

شروع داستان :

A mother was sitting by her small child,she was so sorrowful,so afraid that it was going to die.It was so pale, its small eyes had closed,its

  breathing was so shallow; and the mother looked even more mounrnfully at the little soul.

مادری کنار فرزندکوچکش،بسیار محزون وهراسان از اینکه کودکش درحال مرگ بود نشسته بود.

کودک بسیار رنگ پریده بود وچشمان کوچکش بسته شده بود،  نفس های خیلی کوتاهی میکشید

و مادر هم سوگوارانه تر به کودک نگاه میکرد.

 

There was a knock at the door and a poor old man stood there, everything outside was covered in ice and snow, and  the wind cut

like a knife in people’s faces. And since the old man was shivering with cold, and the small child had dozed off for a moment, the

 

 

mother poured some beer into a small pot and placed it on the stove so

it could be warmed and given him, and  the old man sat  and the mother sat down on the chair next to him.

 

صدای تق تق دربصدا درآمد، یک پیرمرد فقیر آنجا ایستاده بود ،بیرون همه چیز با یخ وبرف  پوشیده شده بود

و باد مانند چاقو  صورت آدم را میبرید ازآنجایی که مرد فقیر ازسرما بخود میلرزید و طفل چندلحظه به خواب رفته بود،

مادر مقداری آبجو در قوری کوچکی ریخت و روی اجاق گذاشت تا گرم شده و به پیرمرد بدهد پیرمرد روی صندلی

گهواره دار نشست و مادر بر روی یک صندلی کنارش نشست

 

داستان انگلیسی در مورد مادر

Gazed at her sick child that was breathing so deeply and she lifted its tiny hand.

Don’t you think I’ll be able to keep him? She said, surely the Good Lord won’t take

him away from me? And the old man _who was Death himself_ nodded in such a strange way.

 

،به کودک بیمارش که نفس های عمیق می کشید چشم دوخت. دستان کوچک او را بالا آورد و گفت: تو فکرنمیکنی که من

قادرخواهم بود او را حفظ کنم، قطعا خدای خوب او را از من نخواهد گرفت و پیرمرد_

که خودش مرگ بود _بطرز عجیبی سرش را تکان داد!

 

 It could just as easily mean yes as no. And the mother gazed down into her lap and tears

streamed down her cheeks_her head felt so heavy she hadn’t slept a wink for three days

and three nights. And now she dozed off but only for an instant then she gave a start and

shivered with cold:” what’s this?” she said and looked around her everywhere, but the old

man was gone and her little child was gone he had taken it with him, over in the corner the

old clock whirred ,the great clock slid straight down to the floor.boom! And the clock too stood silent.

But the poor mother ran out of the house and called for her child.

این میتواست همانطور که به سادگی معنای بله میدهد به معنای خیر هم باشد. مادر به دامن لباسش

چشم دوخت و اشک بر گونه هایش جاری گشت درسرش خیلی احساس سنگینی میکرد ، سه روز و

سه شب پلک برهم ننهاده بود واکنون تنها یک لحظه به خواب فرورفت سپس ناگهان تکانی خورد وبدنش

از سرما لرزید(با وحشت برخاست) گفت: این چیست؟ وبه همه اطرافش نگریست، اما پیرمرد مرده بود،

طفل کوچک او مرده بود! پیرمرد او(فرزندش) را باخود برده بود،در گوشه ی آنطرف اتاق ساعت قدیمی به پرپر افتاد،

ساعت بزرگ مستقیم لیزخورد و روی زمین افتاد،بوم…و ساعت هم خاموش ماند. اما مادر بیچاره به بیرون خانه

دوید و کودکش را صدا زد

 

داستان انگلیسی در مورد مادر

 Out there, in all the snow sat a woman in long black clothes and she said: Death has been in your

house,I saw him hurry off with your small child_ he travels faster than the wind, he will never return

what he has taken! Just tell me which way he went! The mother said, tell me which way and i will find him! I know the way! The woman in the black clothes said, but before I tell you, you must first sing to me all the songs you have sung to your child! I am fond of them,I have heard them before_ I am night,I saw your tears while you sang them. Finally Mother came to a big lake where there were neither ship nor boat. The lake was not frozen over enough to be able to bear her, and not shallow enough for her to be able to wade through it

By the Danish Poet

 

،آن بیرون زنی با پوشش بلند مشکی در میان آن همه برف نشسته بود و گفت مرگ در خانه ی تو بوده است،

من او را دیدم که همراه فرزند کوچکت

به سرعت رفت او سریع تر از باد سفر میکند وچیزی را که برده است هرگز پس نخواهد داد مادر گفت فقط به من بگو از کدام مسیر رفت راه را به من

بگو و من او را پیدا خواهم کرد زنی که لباسهای سیاه به تن داشت گفت:من مسیر را بلدم اما قبل ازاینکه به تو بگویم باید اول همه آوازهایی که برای

کودکت خوانده ای را برای من بخوانی،من شیفته آنها هستم، قبلا آنها راشنیده ام_من شب هستم و اشک هایت را درحالیکه آنها را میخواندی دیدم.

درنهایت مادر به  یک دریاچه بزرگ که نه کشتی ونه قایقی آنجا بود رفت ، سطح بالای دریاچه به اندازه کافی که بتواند (وزن) اورا تحمل کند یخ نزده بود

وبرای اینکه بتوانداز میانش عبور کند به اندازه کافی کم عمق نبود …

 

سایت اتسیز

نویسنده: محمد بوژمهرانی

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “داستان انگلیسی در مورد مادر”